شیداه و کودکش کوزیبا، پسربچه مکتبی، در عمق هشت متری زمین درجایی نشسته بودند که دو طاقچه صخرهای به هم میرسید و جویباری زیرزمینی جاری بود. شیداه از تارعنکبوت درستشده بود؛ موهایش تا قوزک پایش میرسید؛ پاهایش مثل پای مرغ بود؛ و بالهایی شبیه بال خفاش داشت. کوزیبا، که شبیه مادرش بود، علاوه بر اینها گوشهایی مثل گوش الاغ داشت و شاخهایی از موم. کوزیبا بیمار بود و بهشدت تب داشت. مادرش هر نیم ساعت یکبار دارویی به او میداد که از مخلوط آنغوزه و عصاره مس، تاریکی خندق و سرگین گاو قرمز درستشده بود. شیداه، روی پسرش خم میشد و نافش را با زبانِ دراز خود میلیسید. کوزیبا به خواب ناآرام بیماران فرورفته بود. کودک ناگهان از خواب پرید.
گفت: «مادر، میترسم.»
«از چی عزیزم؟»
«از نور، از بشر.»
شیداه لرزید؛ بعد روی پسرش تف کرد تا هر چیز شومی را از او دور کند.
«طفلکم، این چه حرفی است؟ ما اینجا در امانیم- دور از نور و دور از بشر. خدا را شکر اینجا مثل مصر تاریک[1] است و مثل قبرستان ساکت. هشت متر صخره از ما محافظت میکند.»
پسرک گفت: «اما میگویند بشر میتواند صخره را خرد کند.»
مادرش گفت: «مزخرف میگویند. قدرت انسان صرفاً ظاهری است. آن بالاها مال فرشتگان است، این پایین مال ما. سهم بشر این است که مثل شپش روی پوسته زمین بخزد.»
«مادر، بگو ببینم، بشر اصلاً چی هست؟»
«بشر چیست؟ ضایعات خلقت، آشغال. هر جا گناه توی دیگی بجوشد، بشر کفِ روی آن است. بشر اشتباه خداست.»
کوزیبا پرسید «چطور میشود قادر متعال اشتباه کرده باشد؟»
شیداه جواب داد «طفلکم، این یک راز است. چون وقتی خدا آخرینِ همه جهانها، یعنی زمین را آفرید، عشقش به بانوی ما لیلیت از همیشه بیشتر بود. فقط یکلحظه چشم از او برداشت، و در همان یکلحظه آدم را به وجود آورد- مخلوط نابکاری از گوشت و خون، عشق، سرگین و شهوت.»
«بشر!» شیداه تف کرد. «پوست سفیدی دارد اما درونش قرمز است. جوری صدایش را بلند میکند انگار قدرتمند است اما درواقع ضعیف است و لرزان. سنگی بینداز، و میشکند؛ شلاقش بزن، خونریزی میکند. در گرما ذوب میشود. در سرما یخ میزند. در قفسه سینهاش ریهای دارد که باید پیدرپی منبسط و منقبض شود. طرف چپ تنش کیسه کوچکی هست که همیشه باید بلرزد و بتپد. شکمش را با کپک پر میکند، از نوعی که در گل یا خاک سبز میشود. مدام باید این کپک را بخورد و وقتی از بدنش رد شد باید آن را دفع کند. وجودش به هزار تصادف وابسته است و برای همین همیشه بدخلق و عصبانی است.»
«اما مادر، بشر چهکارهایی میکند؟»
شیداه به پسرش جواب داد «شرارت، فقط شرارت. اما اینطوری سرش گرم میشود و دست از سر ما برمیدارد. باور میکنی که بعضیهایشان حتی وجود ما را انکار میکنند؟ فکر میکنند حیات فقط در سطح زمین میتواند رشد کند و تکثیر شود. بشر هم مثل بقیه ابلهان فکر میکند باهوش است.
«فکرش را بکن! علمش را از روی تفاله چوب خردشدهای که مرکبمالی شده کسب میکند. و باورهایش از ماده لزجی سرچشمه میگیرد که داخل جمجمهای استخوانی بالای گردنش قرار دارد. حتی نمیتواند مثل حیوانات بدود. پاهایش بیشازحد ضعیف است. اما یکچیز را بهوفور دارد: غرور. اگر باریتعالی اینهمه صبور نبود خیلی وقت پیش چنین موجود رذلی را نابود کرده بود.»
کوزیبا حرفهای مادرش را با دقت گوشداده بود، اما خیالش راحت نشده بود. با حال تب به مادرش زل زد.
«میترسم، مادر، میترسم.»
«نترس کوزیبا. آدمها نمیتوانند بیاید اینجا.»
کوزیبا لرزید «خوابشان را میبینم.»
شیداه پسرش را نوازش کرد. «شیطانک عزیز من، اینجوری نلرز. خواب چرند است. رؤیاها هم از پوسته میآیند، از جایی که هرجومرج حاکم است.»
2
کوزیبا، که مدتی به خواب عمیقی فرورفته بود، ناگهان جیغی کشید. مادر بیدارش کرد.
«چی شده پسرم؟»
«ترسیدم.»
«بازهم؟»
«یک آدم توی خوابم بود.»
«طفلکم، چه شکلی بود؟»
«خیلی وحشی بود. صدایی درآورد که نزدیک بود کر بشوم. و نوری داشت که کورم میکرد. اگر بیدارم نکرده بودی از ترس مرده بودم.»
«آرام باش طفلکم. برایت ورد میخوانم.»
و شیداه زمزمه کرد:
خداوند اعماق
نابکاران پوسته را لعنت کن.
خداوند سکوت
هیاهو را نابود کن.
از نور، از کلام
نجاتمان بده ای پدر کبیر.
از بشر و خدعههایش
نجاتمان بده، ای خداوندگار.
مدتی همهجا ساکت بود. کوزیبا خواب رفت. شیداه تنها پسرش را در آغوش گرفته بود و به نحو موزونی بالاتنه خود را به چپ و راست میچرخاند. به شوهرش هورمیز فکر کرد که در خانه زندگی نمیکرد. به مدرسه دینی خیتیم و تاختیم میرفت که هزاران متر پایینتر و به مرکز زمین نزدیکتر بود. در آنجا اسرار سکوت را مطالعه میکرد. چون سکوت درجات زیادی دارد. همانطور که شیداه میدانست، سکوت هرچقدر هم که سنگین باشد، میتواند سنگینتر شود. سکوت مثل آن میوههایی است که درونِ هستهشان چندین هسته دارند، درونِ دانهشان چندین دانه. و سکوتی غایی وجود دارد، نقطهای پایانی که چنان کوچک است که هیچ است، درعینحال چنان عظیم است که میتوان از آن جهانها ساخت. این نقطه غایی گوهر همه گوهرهاست. همه چیزهای دیگر صوریاند، چیزی نیستند جز جلد، پوسته، سطح. آنکه به نقطه غایی رسیده است، به آخرین مرتبه سکوت، از زمان و مکان، از مرگ و شهوت چیزی نمیداند. آنجا نر و ماده برای همیشه به هم میپیوندند؛ نیت و عمل یکی هستند. این سکوت غایی خداست. اما خدا پیوسته بیشتر در خویش میخلد. به اعماق خویش فرو میرود. سرشت او مثل غاری بیبُن است. پیوسته مغاک خود را میکاود.
کوزیبا خوابرفته بود. شیداه هم سرش را به بالشی سنگی تکیه داد. خوابآلوده، کوزیبا را تصور میکرد که میبالد و شیطان بزرگی میشود؛ ازدواج میکند و پدر میشود و او، شیداه، به عروسش و نوههایش خدمت میکند. بچهها او را مادربزرگ صدا میزنند؛ و او شپشهای سرشان را میگیرد. موی دخترها را میبافد، بینی پسرها را پاک میکند، آنها را به مکتبخانه میبرد، غذایشان میدهد و میخواباندشان. بعد نوهها هم بزرگ و زیر حوپای سیاه هدایت میشوند تا با دخترها و پسرهای اسمورسمدارترین اهریمنان ازدواج کنند.
شوهرش، هورمیز، یکی از خاخامهای جهان زیرین میشود، تعویذ پخش میکند، ورد میخواند. در کوه عیبال، به بچهها فصل لعنتها[2] را یاد میدهد، لعنتهایی که بلعم میبایست نثار بنیاسرائیل کرده باشد؛ پیشگوییهای پیامبران دروغین را به آنها درس میدهد، کلام وسوسهآمیزی را که مار نخستین در باغ عدن به کاربرد؛ حیلهگریهای فرشتگان هبوطکرده را به آنان میآموزد، آشفتگی زبانی کسانی را که برج بابل را ساختند؛ گمراهیهای آدمیان در زمان طوفان نوح، تکبر و خودبینی یربعام و اخاب، ایزابل و وشتی را به آنان یاد میدهد. بعد هورمیز پادشاه اهریمنان میشود. در مغاک مادینه کبیر، هزار کیلومتر دور از سطح زمین، درجایی که اسم بشر و جنونش هرگز به گوش کسی نخورده، بر تخت مینشیند.
رشته خیالپردازیهای شیداه ناگهان پاره شد. بانگ رعدآسای ترسناکی به گوش رسید. شیداه به یک خیز از جا برخاست. صدایی بلند و کرکننده، گویی هزاران پتک همزمان در حال کوبیدن باشند، فضای غار را پر کرد. همهچیز به لرزش افتاده بود. کوزیبا با جیغ بیدار شد.
پسرک داد میزد «مادر، مادر، بدو، بدو.»
شیداه فریاد میزد «کمک، اهریمنان! کمک!»
کوزیبا را بغل کرد و کوشید بگریزد. اما به کجا؟ از همه طرف صدای غرش و تَرَقتَرَق میآمد. صخره خرد میشد و فرومیریخت؛ از همه طرف سنگ پرتاب میشد. سوراخ باریکی که به خانههای اهریمنان مرفه در نقاط عمیقتر زمین راه داشت دیگر بستهشده بود. بارانی از خاک، جرقه و خردهسنگ بر سر مادر و پسر میریخت. بعد نوبت نور بود، نوری ترسناک و خیرهکننده، چیزی که در جهان زیرین نامی نداشت، آمد و کورشان کرد. کمی بعد ابزار مارپیچ عظیمی در لبه صخره پیش رویشان فرورفت. شیداه به دیوار مقابل پرت شد، اما در همان لحظه آن دیوار هم خرد و هزار تکه شد. نور دومی پدیدار شد و پیچ عظیم دیگری که به دور خود میچرخید و میچرخید، با نیرویی عجیب و کوبنده فشار آورد، و آماده خرد کردن و ساییدن هر چیزی با بیرحمیای ورای خیر و شر، خانه آنها را در هم شکست.
کوزیبا آه ترسناکی کشید و از حال رفت. جوری در آغوش شیداه لَخت افتاده بود انگار مرده باشد. شیداه هم از ترس خشکش زده و گوشهای چمباتمه زده بود. آنچه دیده بود ترسناکتر از همه داستانهای ترسناکی بود که از مادربزرگها و جدههای پیر شنیده بود. متهها برای آخرین بار چرخیدند و بعد ساکت شدند. سنگها از افتادن بازماندند و از میان دود و غبار سروکله چند مرد پیدا شد- مردانی قدبلند، دوپا، کثیف، بدبو، با دندانهای سفید در چهرهای که از دوده سیاه شده بود و چشمهایی که شرارت، بدجنسی و غرور از آن میبارید. به زبان زشت و نامفهومی حرف میزدند؛ سرخوشانه میخندیدند، میرقصیدند؛ پنجههایشان را بهسوی هم دراز میکردند. بعد مشغول نوشیدن شربتی سمی شدند که بویش کافی بود تا شیداه را از حال ببرد. میخواست کوزیبا را به هوش بیاورد، اما میترسید اگر بیدار شود بنا کند به جیغ کشیدن، یا شاید با دیدن چنین هیولاهایی بمیرد. حالا تنها کاری که از دست شیداه برمیآمد دعا کردن بود. به درگاه شیطان، آسمودئوس، لیلیت و تمامی قدرتهای دیگری دعا کرد که کائنات را سرپا نگه میدارند. از کنج مخفیگاهش صدا میزد کمکمان کنید، کمکمان کنید، نه چون من لیاقتش را دارم بلکه به خاطر فضایل شوهر فرهیختهام، به خاطر طفل معصومم و اجداد بزرگوارم.
شیداه مدت زیادی در شکاف صخره زانو زد و دعا کرد و گریست. وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد آن تصاویر زشت ناپدیدشده بودند و سروصدا خوابیده بود. فقط زباله باقیمانده بود، بوی گند و گلوله نوری که مثل آتش جهنم بالای سرشان آویزان بود. تازه آنوقت بود که پسرش را بیدار کرد.
شیداه پسرش را صدا زد «کوزیبا، کوزیبا، پاشو! خطر بزرگی در کمین ماست!»
کوزیبا چشمهایش را باز کرد.
«این چیه؟ وای مادر! نور!»
پسرک لرزید و جیغ کشید. شیداه مدت زیادی او را بوسید و نوازش کرد و دلداریاش داد. هرچند دیگر نمیتوانستند آنجا بمانند. باید پناهگاهی پیدا میکردند. اما کجا؟ مسیر رو به پایین که به هورمیز منتهی میشد بستهشده بود. شیداه حالا زنی وانهاده بود، کوزیبا بچهای بیپدر. فقط یکراه باز بود. شیداه این قول معروف را شنیده بود که وقتی نمیتوانی پایین بروی باید بروی بالا. مادر و پسر صعود به سطح زمین را آغاز کردند. آن بالا هم غار، باتلاق، گور و شکافهای صخرهای تاریک پیدا میشد؛ شیداه شنیده بود که آنجا هم جنگلهای انبوه و بیابانهای برهوت وجود دارد. بشر هنوز تمامی سطح زمین را با حرص و آزش نپوشانده بود. آنجا هم اهریمنان، شیطانکها، ارواح و اجنه زندگی میکردند. درست است، همهشان پناهنده بودند، راندهشدگان از جهان زیرین. اما پناهندگی باز بهتر از بردگی است.
چون شیداه میدانست که پیروزی نهایی از آن تاریکی است. تا آن زمان، اهریمنانی که به حال خود رهاشده یا بیرون راندهشده بودند باید رنج صبوری را بر خود هموار کنند. اما زمانی میرسد که روشنایی کیهان از بین میرود. تمام ستارگان خاموش میشوند؛ تمام صداها ساکت؛ تمام سطوح بریده میشوند. خدا و شیطان یکی میشوند. خاطره انسان و پلیدیهایش چیزی جز خوابی بد نخواهد بود، رؤیایی که خدا مدت درازی بافته بود تا در شب ابدیاش سر خویش را گرم کند.
[1] اشاره به بلای نهم از ده بلایی است که به گفته سفر خروج بر مصریان نازل شد.
[2] کتاب یوشع، 8:34 آنگاه يوشع تمام قوانين نوشتهشده در تورات را که شامل برکتها و لعنتها بود، برای مردم اسرائيل خواند. همچنین نگاه کنید به سفر تثنیه، 11:26 تا 11:36